چند روزی از زندگی یک پسر
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388
صبح: به سینما میرود و فیلم مورد علاقه اش را میبیند. سعی میکند به کسی توجهی نداشته باشد حتی دخترای زیبا
سینما: صحنه هایی از زنهای خوشگل رو میبینه(با دقت!) و هی میخواد فکرهای بد نکنه.
وسط فیلم دخترا بلند بلند میخندند ولی او باز خودشو کنترل میکنه.
فیلم تموم میشه و همه به سمت در هجوم میارن. با چند تا دختر برخورد میکنه (البته دخترا زود میرن کنار!)
در راه خانه: دیگه نمیتونه به آدمای اطرافش توجه نداشته باشه! حتی گاهی بهشون زل میزنه. به هیچی فکر نمیکنه جز این که بره عکس های بهتری از فلان بازیگر رو ببینه.
خانه: پیش مادر خودش رو مضطرب نشون میده. مامانش بهش کاری رو محول میکنه. ولی او میگه کلی وقتم رو تلف کردم و الان باید بشینم پای کامپیوتر و سی دی تست کار کنم!
مادر هم خوشحال از این که پسرش میخواد بره درس بخونه براش حتی چایی هم میاره!
بعد از خوردن چایی و سرگرم کردن مادر به کار دلخواهش کانکت میشه به نت.
پسره داره کلی کیف میکنه.
اینترنت: بعد از یه ذره سرچ دیگه خسته میشه. دیگه دیدن چهره دخترا ارضاش نمیکنه.
حالا وارد یه سایت آینه میشه و شروع میکنه به جستجوی عکس جاهای دیگه!
دیگه کاملا کنترل خودش رو از دست داده. عکس هایی که دیده کاملا تو ذهنش نقش بسته.
حالا دیگه میخواد حس کنه که ارتباط فیزیکی با دختره داره. پس میره سراغ داستانهای ...
وسط داستان دیگه به اوج شهوت میرسه و .... تمام!
یه لحظه حال میکنه، ولی هنوز بسش نشده! اما اینبار هرچی میبینه و میخونه دیگه براش مثل قبل لذتی نداه.
به خاطر ضرر رسوندن به جسمش خودشو ملامت میکنه و با ناراحتی کامپیوتر رو بعد از پاک کردن کش مرورگر
_(آخه اگه خواهر فضولش بفهمه واویلا میشه!)_ خاموش میکنه.
دیگه باید نهارو تنهایی بخوره. نهار کوفتش میشه! از همه خجالت میکشه.
شب: با ناراحتی تو رختخوابش میره.
با خودش میگه اون لذت آنی به این همه ناراحتی و پشیمونی نمی ارزید.
دو سه روز بعد: این چند روزه آروم بوده ولی دوباره همه چی یادش میره
فرا هم دوباره روز از نو .........
پی نوشت: این اولین پست منه. ایشالا بهتر میشه!
سینما: صحنه هایی از زنهای خوشگل رو میبینه(با دقت!) و هی میخواد فکرهای بد نکنه.
وسط فیلم دخترا بلند بلند میخندند ولی او باز خودشو کنترل میکنه.
فیلم تموم میشه و همه به سمت در هجوم میارن. با چند تا دختر برخورد میکنه (البته دخترا زود میرن کنار!)
در راه خانه: دیگه نمیتونه به آدمای اطرافش توجه نداشته باشه! حتی گاهی بهشون زل میزنه. به هیچی فکر نمیکنه جز این که بره عکس های بهتری از فلان بازیگر رو ببینه.
خانه: پیش مادر خودش رو مضطرب نشون میده. مامانش بهش کاری رو محول میکنه. ولی او میگه کلی وقتم رو تلف کردم و الان باید بشینم پای کامپیوتر و سی دی تست کار کنم!
مادر هم خوشحال از این که پسرش میخواد بره درس بخونه براش حتی چایی هم میاره!
بعد از خوردن چایی و سرگرم کردن مادر به کار دلخواهش کانکت میشه به نت.
پسره داره کلی کیف میکنه.
اینترنت: بعد از یه ذره سرچ دیگه خسته میشه. دیگه دیدن چهره دخترا ارضاش نمیکنه.
حالا وارد یه سایت آینه میشه و شروع میکنه به جستجوی عکس جاهای دیگه!
دیگه کاملا کنترل خودش رو از دست داده. عکس هایی که دیده کاملا تو ذهنش نقش بسته.
حالا دیگه میخواد حس کنه که ارتباط فیزیکی با دختره داره. پس میره سراغ داستانهای ...
وسط داستان دیگه به اوج شهوت میرسه و .... تمام!
یه لحظه حال میکنه، ولی هنوز بسش نشده! اما اینبار هرچی میبینه و میخونه دیگه براش مثل قبل لذتی نداه.
به خاطر ضرر رسوندن به جسمش خودشو ملامت میکنه و با ناراحتی کامپیوتر رو بعد از پاک کردن کش مرورگر
_(آخه اگه خواهر فضولش بفهمه واویلا میشه!)_ خاموش میکنه.
دیگه باید نهارو تنهایی بخوره. نهار کوفتش میشه! از همه خجالت میکشه.
شب: با ناراحتی تو رختخوابش میره.
با خودش میگه اون لذت آنی به این همه ناراحتی و پشیمونی نمی ارزید.
دو سه روز بعد: این چند روزه آروم بوده ولی دوباره همه چی یادش میره
فرا هم دوباره روز از نو .........
پی نوشت: این اولین پست منه. ایشالا بهتر میشه!
1
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
دوست دارم تو این وبلاگ حرفای دلمو بزنم.
بدونه این که کسی هویت منو بشناسه. حتی خواهر عزیزم!
